يک کرامت و چند انکار!

اصل کرامت:

سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس، در گفت‌وگو با خبرنگار دفاعي امنيتي دفاع پرس، با اشاره به لبيک بسياري از جوانان و نوجوانان به نداي امام خميني(ره) و حضور در جبهه‌هاي حق عليه باطل، به تشريح فعاليت‌هاي نوجوان شهيد «بهنام محمدي» در جريان دفاع از خرمشهر و همچنين ماجراي نبش قبر اين شهيد والامقام پرداخت … حدود ساعت 9 صبح روز 24 مهر، بهنام در «بازار نقدي» مورد اصابت ترکش «خمسه خمسه» قرار گرفت، و در پياده‌رو به زمين افتاد؛ سپس تانک از روي زانوانش عبور کرد، که در اثر آن پايش از زانو به پايين قطع شد، و ايشان به اين ترتيب به شهادت رسيد.
مادر شهيد محمدي مي‌گفت که بهنام هر شب به خوابش مي‌آيد و مي‌گويد «من از دوستانم جا ماندم، مرا به مسجد سليمان ببريد»؛ به اصرار مادر شهيد، ايشان را سال 90 نبش قبر کردند. با اجازه علما قرار بر اين شد که پيکر ايشان از محل دفن به مسجد سليمان انتقال پيدا کند.
آيت‌الله جمي امام جمعه و جناب سروان دهقان با من تماس گرفتند و گفتند شما هم براي مراسم بياييد. بليط هواپيما گرفتم و براي نبش قبرش رفتيم، من و حاج آقا کعبي جلو رفتيم مادرش سمت راست من و پدرش روبروي من قرار داشتند خاک را برداشتند و رسيدند به نزديکي سنگي که روي جنازه ايشان بود؛ من رفتم جلو و گفتم «بيل را کنار بگذاريد، چون استخوان‌هاي اين بچه قطعا در اين مدت پوسيده، و اگر تکه‌اي از اين سنگ روي آن‌ها بيافتد استخوان‌ها از بين مي‌رود. بگذاريد من با دست خاک را کنار بزنم و استخوان‌هايش را سالم برداريم».
آرام آرام با دستانمان خاک را کنار زديم و به سنگ رسيديم، وقتي که سنگ اول را برداشتيم، با پيکر سالم شهيد مواجه شديم، من که در همان لحظه از حال رفتم، مادرش هم غش کرد؛ باور کردني نبود، انگار که اين بچه يک دقيقه پيش خوابيده است؛ بعد از 31 سال هنوز زانويش خون مي‌چکيد.
مادر شهيد محمدي، پيکر نوجوان شهيدش را ساعات زيادي در آغوش خود گرفته بود، و حاضر نبود او را از خود جدا کند؛ او مي‌گفت «مردم! اين بچه بوي گلاب مي‌دهد؛ چرا مي‌خواهيد از من جدايش کنيد؟ مگر نمي‌بينيد که تمامي اعضايش سالم است؟ پس چرا مي‌خواهيد او را دفن کنيد؟ مگر شما از دست بچه من سير شده‌ايد»؛ واقعا صحنه‌ي عجيبي بود.
من سال گذشته مادر بهنام را ديدم؛ به من گفت «جناب سرهنگ! عجب اشتباهي کردم؛ اين بچه قبل از اينکه جايش را عوض کنيم هرشب به خوابم مي‌آمد و با من حرف مي‌زد، و مي‌گفت “جايم را عوض کنيد، من از دوستانم دور افتادم”، اما از وقتي که جايش را تغيير داديم، ديگر مثل قبل به خوابم نمي‌آيد»؛ من به ايشان گفتم «آيا شما ناراحتي که او خوشحال است»؛ گفت «خوشحالم از اينکه که او خوشحال است، اما ناراحتم که چرا هر شب نمي‌بينمش». ما چنين عزيزاني را داشتيم، که همه بايد قدر اين افراد را بدانيم.”
منبع: http://www.defapress.ir/Fa/News/48754
توجه: منبع فوق، قسمت ماجراي نبش قبر را حذف کرده ولي همچنان در ليد خبرشان موجود است و خبرگزاري‌هاي ديگري که از اين منبع نقل کرده‌اند، مانند خبرگزاري تسنيم (از اينجا ببينيد) تمام ماجرا را آورده‌اند.

N856

انکار اول:
رجانيوز – ارسلان ظاهري بيرگاني- …ديشب تا دم دماي سحر بيدار بودم، سحري ام را مي‌خورم و بعد از اذان صبح مي‌خواهم چُرتي بزنم. هر چه تلاش مي‌کنم خوابم نمي‌برد! به ناچار گوشي موبايلم را بر مي‌دارم و در فضاي مجازي چَرخي مي‌زنم، طبق عادت، بعضي از سايت ها و روزنامه هاي امروز را چک مي‌کنم … در همين حين يک پست برايم جلب توجه مي‌کند! تيترش اين بود «ماجراي نبش قبر شهيدي که پيکرش پس از ۳۱ سال سالم بود+عکس»، عکس شهيد هم آشناست، شهيد بهنام محمدي همشهري خودمان!
تيتر مطلب هم برايم تعجب بر انگيز است و هم حس کنجکاوي مرا بر مي‌انگيزد، محتواي مطلب را که مي‌خوانم بيشتر تعجب مي‌کنم، مطلب از زبان سرهنگ جانباز«علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس نقل شده است.
سرهنگ مي‌گويد؛ «مادر شهيد محمدي مي‌گفت که بهنام هر شب به خوابش مي‌آيد و مي‌گويد «من از دوستانم جا ماندم، مرا به مسجد سليمان ببريد»؛ به اصرار مادر شهيد، ايشان را سال ۹۰ نبش قبر کردند. با اجازه علما قرار بر اين شد که پيکر ايشان از محل دفن به مسجد سليمان انتقال پيدا کند».
تا اينجاي مطلب چند نکته متناقض وجود داشت که هر چقدر دو دو تا مي‌کنم نمي‌توانم برايش پاسخي بيابم! به خودم مي‌گويم؛ اولاً «قبر شهيد بهنام محمدي که از اول شهادتش در خرمشهر به مسجدسليمان منتقل شد و در مسجدسليمان دفن شد»، ثانياً «در سال ۸۹ (و نه ۹۰) با استفتاء از دفتر رهبر انقلاب، جنازه مبارک شهيد، بدون هيچ نبش قبري و با استفاده از تکنولوژي هاي روز به صورت يک باکس، از قبرستان قديمي و فاميلي شان جدا و به تپه شهداي گمنام در ورودي شهر مسجدسليمان منتقل شد»، پس طبيعتاً «هم محل دفن اوليه و هم مقصد جابجايي قبر مبارک شهيد هر دو در مسجدسليمان بوده!»
ادامه مطلب را که مي‌خوانم باز هم بر ميزان تعجبم افزوده مي‌شود؛ سرهنگ مي‌گويد؛ «آيت‌الله جمي امام جمعه و جناب سروان دهقان با من تماس گرفتند و گفتند شما هم براي مراسم بياييد»، يک تناقض ديگر هم در همين يک جمله وجود داشت و آنهم نام بردن از آيت الله جمي امام جمعه فقيد آبادان است!، با خودم مي‌گويم «تا آنجا که من بياد دارم آيت الله جمي که در سال ۱۳۸۷ از دنيا رفته اند! پس چگونه ايشان در سال ۹۰ به اين مراسم آمده‌اند!».
سرهنگ قمري در ادامه، داستانِ نبش قبر و سالم بودن جنازه شهيد بهنام را روايت مي‌کند! و مي‌گويد؛
«بليط هواپيما گرفتم و براي نبش قبرش رفتيم، من و حاج آقا کعبي جلو رفتيم مادرش سمت راست من و پدرش(!) روبروي من قرار داشتند خاک را برداشتند و رسيدند به نزديکي سنگي که روي جنازه ايشان بود؛ من رفتم جلو و گفتم «بيل را کنار بگذاريد، چون استخوان‌هاي اين بچه قطعا در اين مدت پوسيده، و اگر تکه‌اي از اين سنگ روي آن‌ها بيافتد استخوان‌ها از بين مي‌رود. بگذاريد من با دست خاک را کنار بزنم و استخوان‌هايش را سالم برداريم».آرام آرام با دستانمان خاک را کنار زديم و به سنگ رسيديم، وقتي که سنگ اول را برداشتيم، با پيکر سالم شهيد مواجه شديم، من که در همان لحظه از حال رفتم، مادرش هم غش کرد؛ باور کردني نبود، انگار که اين بچه يک دقيقه پيش خوابيده است؛ بعد از ۳۱ سال هنوز زانويش خون مي‌چکيد.مادر شهيد محمدي، پيکر نوجوان شهيدش را ساعات زيادي در آغوش خود گرفته بود، و حاضر نبود او را از خود جدا کند».
راستش را بخواهيد هر چه تلاش مي‌کنم باورم نمي‌شود، به خودم مي‌گويم؛ «آخر پدر شهيد بهنام که سال ها قبل از دنيا رفته بود! و من که در سال ۸۹ شخصاً در مراسم باشکوه تشيع و انتقال پيکر شهيد شرکت کرده بودم ، اصلاً خبري از نبش قبر واين داستان ها نبود!»
مابقي مطلب هم به داستان نبش قبر و جنازه سالم شهيد ! و … اختصاص دارد، در زير اين مطلب، يک کامنت مي‌گذارم و به کسي که آن را به اشتراک گذاشته مي‌گويم؛ «من خودم بچه مسجدسليمان هستم، اين مطلب شما اشتباه است، لطفا اصلاح کنيد»، او هم در جواب مي‌نويسد؛ «اين کار شما توهين به شهداست!، اين مطلب را سايت هاي معتبري همچون دفاع پرس و … منتشر کرده اند»، از او مي‌خواهم تا لينک اين خبر را بگذارد…
ساعت حالا به نزديکاي شش صبح رسيده و خواب قدري چشمانم را نوازش مي‌دهد، گوشي موبايل را به کناري مي‌گذارم و بالاخره مي‌خوابم اگر چه هنوز ذهنم درگير اين موضوع است، پيش خودم مي‌گويم؛ «شايد چيزي بوده که من خبر نداشته ام!»…
ساعت حدوداً نه صبح است و من به محل کارم در موسسه طلوع مي‌رسم، پيامکي از يکي از دوستان مسجدسليماني بر روي گوشي ام آمده، نوشته؛ «سلام، رجانيوز يک ماجراي عجيب و غريب از نبش قبر بهنام محمدي زده !!!».
بلافاصله لب تاپم را روشن مي‌کنم و سايت رجانيوز را چک مي‌کنم، بله درست است، رجانيوز هم همين مطلب را به نقل از خبرگزاري دفاع پرس با تيترِ «ماجراي نبش قبر شهيد بهنام محمدي/ جسدي که پس از ۳۱ سال سالم بود» منتشر کرده است! ، مطلب در همان يکي دو ساعت انتشار، بيش از هفت هزار بازديد داشته!
شماره آقاي اميني امام جمعه مسجدسليمان را مي‌گيرم و از او درباره ماجراي اين مصاحبه مي‌پرسم، او هم کاملاً در جريان موضوع بود و بلافاصله از حجم بالاي اعتراضات مردمي و گلايه هاي مادر شهيد بهنام مي‌گويد، مي‌گويد؛ مادر شهيد بهنام با من تماس گرفته و بشدت ابراز ناراحتي کرده است از اين داستان!
براي اطمينان يک بار ديگر صحت و سقم مطالب ذکر شده در اين مصاحبه را از آقاي اميني جويا مي‌شوم و او هم با اطمينان کامل حرف هاي مرا تاييد مي‌کند و از اين موضوع ابراز نگراني مي‌کند.
شماره سردبير خبرگزاري مذکور را هم از طريق دوستان پيدا مي‌کنم، با او تماس مي‌گيرم و در اين باره توضيح مي‌دهم … بعد از چند دقيقه صحبت مي‌فهمم که او کسي نيست جز «حاج عباس»از دوستان قديمي خودم… حاج عباس قول مي‌دهد که اين موضوع را اصلاح کند و بزودي با دعوت از همرزمان شهيد بهنام، روايت صحيح و درست از «انتقال قبر» شهيد را منتشر کند.
آن چيزي که مرا واداشت تا داستان اين اتفاق را با جزئيات روايت کنم اين نيست که بگويم ما در بين شهيدانمان از اين کرامات و اين اتفاقات نداشته ايم نه، بلکه مقصود اين است که بگوييم نه تنها ما موظفيم واقعيت ها را روايت کنيم. بلکه بايد پيام اصلي شهيدان را بفهميم و براي نسل هاي بعد روايت کنيم.
بهنام محمدي اين شهيد نوجوان ۱۳ ساله که در «اوج بصيرت و دشمن شناسي» در روزهاي اول جنگ و در حاليکه خيلي ها با «استراتژي زمين بدهيم و زمان بگيريم» هر روز اجازه مي‌دادند دشمن در خاک وطن پيشروي کند، تنها راه را «ايستادن پاي حرف امام خود» و «مقاومت بر سر آرمانهاي انقلاب» و «مقابله با دشمن» مي‌ديد و بر سر اين راه خونش هم بر زمين ريخت.
نمي دانم شايد حکمت اين موضوع هم اين است که «بهنام محمدي هم اين روزها مي‌خواهد همچون همرزمان شهيدش، همين ۱۷۵ غواص دست بسته شهيدمان را مي‌گويم، آمده است تا پيامي را به ما منتقل کند، پيامي که مختص اين روزهاي انقلاب است و آن هم چيزي نيست جز اينکه بگوييم؛ «خرمشهر را خون بهنام ها آزاد کرد نه لبخندهاي ديپلماتيک!».
منبع: http://www.rajanews.com/news/216037

N857

انکار دوم:
به گزارش خبرنگار دفاع پرس، خبرگزاري دفاع مقدس چندي پيش مطلبي را در خصوص نحوه به شهادت رسيدن شهيد «بهنام محمدي» قهرمان 13 ساله‌اي که در دفاع 34 روزه خرمشهر حضوري مستمر داشته را از زبان سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر، درج کرد، که انعکاس آن برخي انتقادها را در پي داشته است. سرهنگ قمري در اين گفت‌وگو مطالبي را از رشادت و دليري اين نوجوان 13 ساله عنوان کرده و همچنين مطالبي را درخصوص نحوه شهادت و نبش قبر اين شهيد بزرگوار پس از 31 سال عنوان کرد، اما درج اين خبر با واکنش امام جمعه مسجد سليمان و تني چند از همرزمان اين شهيد مواجه شد، و اين روايت را نادرست خواندند.
خبرگزاري دفاع مقدس با توجه به رسالتي که دارد و براي زدودن غبار از فضاي ايجاد شده، ضمن درج روايت امام جمعه محترم مسجد سليمان در اين زمينه، آمادگي دارد تا روايت ساير همرزمان شهيد بهنام محمدي از نحوه شهادت و انتقال پيکر آن شهيد بزرگوار را در ادامه اين خبر انعکاس دهد.
حجت‌الاسلام اميني امام جمعه مسجد سليمان در خصوص شهيد بهنام محمدي اظهار کرد: اين شهيد متولد شهرستان مسجد سليمان بود؛ که به دليل شغل پدر به همراه خانواده به خرمشهر مهاجرت، و چند سالي را در خرمشهر زندگي کرده که در اين اثنا جنگ تحميلي آغاز شد.
وي خاطرنشان کرد: شهيد بهنام محمدي نوجوان 13 ساله‌اي بود که پا به پاي رزمندگان مدافع خرمشهر با دشمن بعثي مبارزه کرد، و به خاطر سن وسال کم و رشادت‌هايي که از خود نشان داد در ميان رزمندگان مشهور شد.
امام جمعه مسجد سليمان با بيان اينکه بيش از 40 سند از حضور و رزم هوشمندانه اين شهيد در دفاع 34 روزه خرمشهر وجود دارد، افزود: ايشان در در تاريخ 28مهرماه سال 1359 بر اثر اصابت ترکش‌هاي خمپاره به قلب و پشت سرش، در خيابان آرش خرمشهر به شهادت رسيد.
وي افزود: هنگامي که شهيد جهان‌آرا و شهيد چمران براي ارائه گزارش خدمت حضرت امام(ره) مي‌رسند، مطالبي را از رشادت و پايمردي اين نوجوان خدمت حضرت امام(ره) نقل مي‌کنند، که با ابراز احساسات امام راحل نسبت به شهيد محمدي مواجه مي‌شوند.
نماينده ولي فقيه در مسجدسليمان افزود: از آنجايي که زادگاه اين شهيد بزرگوار شهرستان مسجدسليمان بود، در همان زمان براي خاکسپاري به مسجدسليمان منتقل شد، اما به دليل اينکه در آن دوران (ابتداي جنگ) گلزار شهداي مستقل هنوز تاسيس نشده بود، شهيد محمدي در کنار مزار اجداد پدري اش در قبرستان قديمي مسجدسليمان به خاک سپرده شد.
حجت‌الاسلام اميني تصريح کرد: بعد از پايان جنگ و راه‌اندازي دفتر نشر آثار دفاع مقدس اقشار مختلف اعم از حوزوي، دانشگاهي، بسيجي و… مسجد سليمان در مقام تحقيق برآمدند و بهنام را يک چهره ملي يافتند و به‌عنوان اولين شهيد 13ساله دوران دفاع مقدس شناختند. لذا در صدد برآمدند تا براي الگوسازي براي نسل جوان و نوجوان شهر و کشورمان تمهيداتي بيانديشند. براين اساس بنده که امام جمعه مسجدسليمان هستم و حجت‌الاسلام حاجتي امام جمعه موقت اهواز نامه‌اي را خدمت رهبر معظم انقلاب فرستاديم و پيشنهاد داديم که در صورت امکان اين شهيد را با شيوه‌هاي نوين و بدون نبش قبر به کنار شهداي گمنام مسجدسليمان منتقل کنيم.
وي افزود: عمليات بتن‌ريزي و بيرون آوردن باکس شهيد محمدي بدون نبش قبر در تاريخ 13آبان 1389 در روز روشن و با حضور ده‌ها هزار نفر از مردم مومن و شهيد دوست مسجدسليماني، آيت‌الله جزايري نماينده محترم ولي فقيه در استان خوزستان، استاندار وقت خوزستان، مديران کل، هيئت ويژه فرستاده رئيس جمهور وقت و اصحاب رسانه، راس ساعت 10 صبح به‌طور رسمي و با مجري‌گري آقاي نظام اسلامي و مداحي حاج صادق آهنگران در ميان اشک و آه مردم مسجدسليمان انجام شد، و در واقع پس از 30 سال بار ديگر تشييع جنازه صورت گرفت، و جبران آن تشييع جنازه غريبانه شد. در اين انتقال که با کسب اجازات شرعي لازم انجام شده بود، حضرت آيت‌الله موسوي جزايري نماينده ولي فقيه در استان خوزستان شخصا حضور يافتند و از حضور ده‌ها هزار نفري مردم قدرداني کردند.
منبع: http://www.defapress.ir/Fa/News/48999

N858

انکار سوم:
به گزارش خبرنگار دفاعي امنيتي دفاع پرس، خبرگزاري دفاع مقدس هفته گذشته مطلبي را در خصوص نحوه به شهادت رسيدن شهيد «بهنام محمدي» قهرمان 13 ساله اي که در دفاع 34 روزه خرمشهر حضور داشته را از زبان سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر، درج کرد، که انعکاس آن برخي واکنش ها را در پي داشته است. براي روشن شدن موضوع گفت‌وگويي را با حجت‌الاسلام اميني امام جمعه مسجد سليمان ترتيب داده‌ايم که مهمترين بخش‌هاي آن در ذيل مي‌آيد.
حجت‌الاسلام اميني امام جمعه مسجدسليمان در اين رابطه مي‌گويد: شهيد بهنام محمدي در تاريخ 28 مهر ماه 59 در نبرد با دشمنان بعثي با اصابت ترکش خمپاره، در خيابان آرش خرمشهر از ناحيه قلب دچار جراحت شد و به شهادت رسيد.
وي همچنين معتقد است که شهيد بهنام محمدي در آن زمان در يک قبرستان قديمي بنام «کلگه» در مسجد سليمان خاکسپاري شده و سپس در تاريخ 13 آبان سال 89 با استفتاء رسمي از دفتر مقام معظم رهبري پيکر ايشان از آنجا به تپه شهداي گمنام انتقال پيدا کرده و در کنار شهداي گمنام دفن مي‌شود.
امام جمعه مسجد سليمان در خصوص نحوه انتقال پيکر اين شهيد مي‌گويد: پيکر ايشان نبش قبر نشده و با بتن‌ريزي که انجام شد به واسطه بيل مکانيکي به صورت باکس به مکان مذکور انتقال داده شد.
وي مي‌افزايد: اين کار با اجازه سردار باقرزاده انجام شده، و آيت‌الله جزايري نماينده ولي فقيه در استان خوزستان نيز در اين مراسم حضور داشتند.
منبع: http://www.defapress.ir/Fa/News/48878

N859

انکار چهارم:
به گزارش خبرنگار فرهنگي خبرگزاري تسنيم؛ چند روزيست که يک نقل قول از ماجراي تشييع و تدفين مجدد شهيد بهنام محمدي خبرساز شده است.
ماجراي تشييع و تدفين مجدد شهيد بهنام محمدي به سال 1389 برمي‌گردد. شهيد بزرگوار بارها به خواب دوستان و آشنايان مي‌آيد و مي‌گويد که مزارش خراب شده و آب وارد آن شده است. پس از آن مسئولان تصميم مي‌گيرند که قبر اين شهيد 13ساله را جابه‌جا کنند. اين اتفاق با حضور مهندسان و با قالب‌گيري بتني مزار شهيد انجام شد اما پس از آن خاطراتي از همين واقعه منتشر شد که کاملاً با واقعيت در تعارض است.
نصرت مظفري‌زاده مادر اين شهيد نوجوان است که اکنون ساکن فرديس کرج است. او بعد از شنيدن اين خاطرات متوهمانه بسيار ناراحت شده است. ميان گفت‌وگو بارها بغض گلويش را مي‌گيرد و مي‌گويد که کسي نيست تا از او دفاع کند و بگويد همه اين حرف‌ها دروغ است.
منبع: خبرگزاری تسنيم
نتيجه‌گيري: حس «اسطوره‌سازي» از ديرباز همراه بشر بوده و خواهد بود. در عصر ارتباطات که کوچکترين اتفاقي توسط صدها دوربين به صورت فيلم و عکس، ثبت مي‌شود، چنين کرامت‌تراشي‌هايي صورت مي‌گيرد تا به نياز خاص بشر به «اسطوره» پاسخ داده شود. کاش زماني که عطار کذاب نيشابوري، کتاب «تذکرة الاولياء» خود را مي‌نوشت، شاهدان عيني مي‌بودند و دروغ بودن سخنانش را ثبت مي‌کردند. کاش زماني که ابوالقاسم قشيري، کتاب «رساله‌ي قشيريه» را مي‌نوشت، کسي پيدا مي‌شد و آن را نقد مي‌کرد. کاش زماني که محمد بن منور، قلم بر داشته و براي پدربزرگش «ابوسعيد ابوالخير» در کتاب «اسرار التوحيد» کرامت مي‌تراشيد، کسي بر آن انکاريه مي‌نوشت. کاش زماني که هجويري، «کشف المحجوب» را مي‌بافت، کسي پيدا مي‌شد و رشته‌هايش را پنبه مي‌کرد. کاش عارفان و صوفيان و قلنداران و مرشدان و درويشان و … دروغ گفتن، هر چند به قصد اصلاح و ارشاد باشد، را مذموم مي‌دانستند و دست از کرامت‌تراشي بر مي‌داشتند.
سخن آخر: بزرگترين کرامت انسان، اصلاح ديدگاه‌ها و اعمالش است. قرآن کريم، در بيش از نود مورد به اين مسأله تصريح و تأکيد مي‌فرمايد. پس اي عزيز، از خواندن و شنيدن و بازگو کردن کرامات، باز ايست و دست بدار که اين راه، عاقبتش تاريک است. قدم در راه اصلاح ديدگاه‌ها بگذار و با عزمي راسخ، اعمالت را بر طبق کتاب الله و فرمايشات نبي الله و اوصياء الله استوار نما که فرصت، اندک و اجل، تازان و عمر، کوتاه است و جهنمِ تنوره‌کشان يا بهشتِ خودآرا تو را مي‌خواند.

الحمد لله اولاً و آخراً
حاج فردوسي

  1. Leonard گفت:

    آقا خیلی وبسایتتون عالیه